تبليغاتX
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
لحظه
شعر ، عكس ، فيلم و سینما ، گرافيك، متن، داستان کوتاه ، مقاله و اخبار
 جشن پیوند
و اینک  دست در دست و دل در گرو داده 

به امید فرداهای رویائی  و  رویائی اهورایی

که می خوانند ما را با :

شور هم آغوشی     شراب و شهد و شیرینی

شوق هم آوازی        گلاب و شعر و موسیقی

شادی مدام           عطر عشق و صبح کامیابی

و

ما با شور و شوق و شادکامی

شما را چشم در راهیم

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 آزیتا
.. و ناگهان 

گردون به رقص آمد

چشم در چشم من

ستاره چشمک زد

فردا  اشاره کرد  و

 زندگی خندید

 

"بی همتای"  پایان  تنهایی  و

 آغاز همراهی  من شد

 

  پرتوی  مهر

تا عمق نگاهش پیدا بود

هم ره فردایم که به او دل دادم

 خود " آزیتا"  بود

|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 لحظه ای تاریخی ایران ....

آنچه ايران اين روزها تجربه مي كند لحظه بزرگ تاريخي است

امروز در ايران آدمها از صافيهاي خود عبور مي كنند

صف بندي خود را مشخص مي كنند ! شفاف مي شوند.

امروز هركه صف آرایی و تیم اجتماعی خود را مشخص كند

وظيفه تاریخی خود را انجام داده . هركه مي خواهد باشد

ايراني خارج نشين و ايراني لائيك و ايراني اصلاح طلب و

ايراني اصولگرا هم ندارد هركه شفاف عمل کند خدمتی تاريخي به خود و میهنش كرده

در اين رويكرد رهبري و ريس جمهور منتخب اعلام شده

نيز بزرگترين خدمت را به شفافيت اين صف بندي كردند

عرفي شدن سياست و حكومت (شدیدا قدسي شده) واعلام موضع روشن

و شفاف بزرگترين كمك به سياست ورزي عرفي بوده و هست  فارغ از

اين كه اين صف بندي به نفع يا ضرر چه کسی و كدام گروه است

 

از ديد من آيتالله خامنه اي تصميمي تاريخي گرفت و اجرا كرد

سياست ورزي يعني اعلام شفاف و بي پرده نظریات هر فرد در مسايل روز

اجتماعي نه كلي و مبهم گويي. تادر این رهگذر موافقان و مخالفان هر فکر و فردی

 بتوانند صف بندي خود را مشخص كنند.

اتفاق بسيار بزرگي بودكه جهت بندي ها را شفاف كرد و هرکسی رفت در صفی که دلبستگی داشت ایستاد و عمل کرد.

 نتجه ديگر  اين روزهاي تاريخي 

بزرگي ٬  شكوه و اعاده حثيت ایران و ايراني بود .

نگاه جهان و جهانيان به ما از تحقير به تحسين تغيير كرد.

و این حداقل نتیجه این تغییرات بود

امروز ايراني سرفراز و سربلند است و........

|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
  نوروز آمد و .......

در تابستان فقط گرما وعرق و ميوه اش را مي چيني

در پاييز فقط خزان و بارانش را مي بيني

در زمستان فقط رقص برف و سوز سرمايش را حس مي كني

اما

بهار كه مي آيد

شكوفه دوباره بودن را مي چيني

لطافت باران و رقص گلها را مي بيني

طراوت نسيم و شوق زيستن را حس مي كني

چنين است كه نوروز خجسته تر  مي نمايد

|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در جمعه سی ام اسفند 1387  |
 پول و زندگي
 با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه ......

براي  چيزهاي كه ميشود با پول بدست آورد چيزهاي غير قابل خريد را

از دست ندهيم..................

|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 و باز هم خيام
باورت نمي شود كه حكيم خيام
آن در درشت گوهر كلام
از فراسوي زمان
گاه پنهان و عيان
با من از دهر درگوشي سخن مي گويد

در ياب دم و لحظه و دوران و زمان
كين هستي و مستي و جام و جهان
عاقبت سخت به پيچند در طوفان
همه بر باد شوند در يك آن

" يك چند بكودكي به استاد شديم

چندي به استادي خویش شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسد
از خاك برآميدم و بر باد شديم "

و اين است پايان
دم غنيمت دان
دم غنيمت دان
اي نادان
 
|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 اين است زندگي.....
تا پرتگاهي مهيب نباشد
آبشاري عظيم نخواهدبود
تا از سمفوني صدايش
 و شگفتي شكوهش
غرق در لذت زندگي شويم

رودخانه بدون پيچهاي تند
 و صخره هاي ضمخت
گنگ و بی صدا  و
سكوتي است مرگبار

در جايي كه حتي آب ميميرد
 در مرداب
نیلوفر آبی با کرشمه می روید
و
دوستی  از انتهای فاصله
هم دلی  از نهایت تنهایی
و
ققنوس هستي از خاكستر نيستي سربرمی آورد

اين است جلوه زندگي
كه به هرحال ادامه دارد..........


 
|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در پنجشنبه بیستم تیر 1387  |
 گذر از تنهایی !؟؟؟

چهل روز در برزخ ! چهار روز در دوزخ !

چهل روز گفتم و گفتم و گفتم و گفت

چهل روز بیش و بیش  گفتم و بیش و کم شنیدم !

قرار دیدارمان بر در دوزخ شد 

و تا بهشت چند گامی بود و پلی!

 پلی باریک چون حقیقت

 لرزان چون دلی غرق در تردید

وما نه ازخود گذشتیم و نه از پل !

ما دشتها ‍‍،کوهها و دریا ها را گذر کردیم

لیک چند گام آخر را فرو افتادیم

ما سفر کرده بودیم ولی  نه در خود!!

کاش آدمی بهمراه سفرهای طولانی

 گاهی، فقط گاهی

چند گام ، فقط چند گام  به درون می رفت

و کاش هر کسی را آدرسی سرراست بود

تا دیگران در یافتنش بی راهه نروند

و من از سفر بیهود فقط و فقط  کفشی به یادگار آوردم

تا دقیق باشم پیش از اندیشه هر سفری  و بر پا کردن کفشی

  و شاید

اندوه تنهایی از توهم همراهی نیک فرجام تر باشد

و باز هم کاش این شاید نیز توهم باشد


نتیجه گیری اخلاقی : هرکسی ممکن دچار سو ئفاهم شود .

شاید من هم یکی از همین هرکسی ها باشم

 

 
|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 رنگین پوست !!!!!!
ترجمه شعر ي،كه كانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده .
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره


وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
 
|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 راز طول عمر انسان
خدا خر را آفرید
و خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد .

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد .

و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود .
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم .
و خداوند آرزوی سگ را برآورد .

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد .
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم .
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد .

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد .
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده .
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد .

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند .....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد ...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد .
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند .

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

نتیجه گیری انسانی : باید بسیار خرسندباشیم که ۱۲۰ سال عمر نمی کنیم

نتیجه گیری خیرخواهانه : کسانی که برای ما طول عمر ۱۲۰ سال آرزو می کنند در واقع ..........!!!!!.

|+| نوشته شده توسط رضا فراهانی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 
 
بالا
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">